سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یک خاطره - برای آنکه هنوز منتظر است . . .
نیکو نیست خاموشى آنجا که سخن گفتن باید ، چنانکه نیکو نیست گفتن که نادانسته آید . [نهج البلاغه]
 

یکشنبه 24 مرداد 89 , ساعت 11:1 صبح

یا رحمان یا رحیم


سابق بر اینها ما چند نفر بودیم که شنبه ها عصر با هم قرار می گذاشتیم و بیرون می رفتیم . . .


حوصله می کردیم سینما می رفتیم، حوصله نداشتیم نمی رفتیم . . .


مراسم ها ساده برگزار می شد . . .


منتهی برنامه ثابت شام بود . . .


خلاصه این برنامه ثابت شنبه های ما بود . . .


تا اینکه بچه ها هر کس به سمتی از دنیا رفت، یکی کانادا یکی . . .


***


یک شب پنج نفری سوار ماشین شده بودیم و داشتیم می رفتیم که یکهو یه راننده وانت بی هوا دنده عقب وارد خیابان شد، خیلی خطرناک بود . . .


بنده هم که راننده بودم پیاده شدم تا دلخوریم را بهش بگویم . . .


راننده که ما را دید دلخوریم با خنده دستهاش را بالا برد که عذر می خواهم . . .


تمام شد . . .


حساب کنید که اگر لجبازی در هر کدام از ما پیدا می شد چه می شد . . ؟


همان شب حامد گفت عناد و لجبازی در اسلام جایی ندارد . . .


 


 


 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ